مي خواهم بنويسم ولي نمي شود ، ذهن ياري نمي كند ، دل رضايت نمي دهد ، دسترسي به ريزه هاي شكسته اين دل براي فاش كردن اسراري كه تا كنون پنهان مانده اند كار ساده اي نيست .
مي خواهم بگويم كه چه قدر در نبودنت بي تابم ، كه چگونه در حسرت لحظه هاي با غير بودنت مي سوزم ، كه چه قدر دلم از بي رحمي هاي نا تمام روزگار گرفته است ، كه چه قدر خلوت سرد دستانم مشتاق مهر دستان تو اند .
مي خواهم بگويم كه چه قدر در نبودنت بي قرارم . . . !
ديدي كه آخر آمد روز جدايي ؟
سفر بخير عزيزم ، خدا نگه دار
وقتي كه با جاني خسته به شهر خود رسيدي من را به ياد آر .
من فقط با ياد تو شادم ، گريزان از خود ، در زير رگبار باران
پرنده اي اسير باد در فريادم .
مي خندم ولي دلم گرفته است
مي خندم تا غم دل تنگم را پنهان كنم .
تنها ماندم ، تنها با دل بر جاي ماندم
با دلي سرشار از دل تنگي بر جاي ماندم . . .
يه توضيح كوچولو : به اميد ديدارت عزيزم 
يك شب آتش در نيستاني فتاد
سوخت چون عشقي كه بر جاني فتاد
شعله تا سرگرم كار خويش شد
هر نيي شمع مزار خويش شد
ني به آتش گفت : كين آشوب چيست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست ؟
گفت آتش بي سبب نفروختم
دعوي بي معنيت را سوختم
زان كه مي گفتي ني ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودي كه بود
مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي دردي علاجش آتش است
یه توضیح کوچولو : این هم از شرح وبلاگ !!!
مهرورزان زمان هاي كهن ،
هرگز از خويشتن نگفتند سخن
كه در آنجا كه تويي
برنيايد دگر آواز از من
ما هم اين رسم كهن را بسپاريم به ياد ،
هرچه ميل دل دوست بسپاريم به جان ،
هر چه جز ميل دل دوست بسپاريم به باد .
آه !
باز اين دل سرگشته ي من ، ياد آن قصه شيرين افتاد .
بيستون بود و تمناي دو دوست ،
آزمون بود و تماشاي دو عشق ،
در زماني كه چو كبك خنده مي زد شيرين ،
تيشه مي زد فرهاد .
نتوان گفت به جان بازي فرهاد افسوس
نتوان كرد به بي دردي شيرين فرياد .
كار شيرين به جهان شور بر انگيختن است ، عشق در جان كسي ريختن است .
كار فرهاد ،
بر آوردن ميل دل دوست ،
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن ،
خواه با كوه در افتادن است .
رمز شيريني اين قصه كجاست ؟
كه نه تنها شيرين بي نهايت زيباست ،
آنكه آموخت به ما درس محبت مي خواست ،
جان چراغاني كني از عشق كسي
به اميدش ببري رنج بسي
تب و تابي بودت هر نفسي
به وصالي برسي يا نرسي
سينه بي عشق مباد !!!
استاد فريدون مشيري
یه توضیح کوچولو: همچنان دوست دارم !
تو به من خنديدي و
نمي دانستي من ، با چه دلهره اي از باغچه همسايه
سيب را دزديدم .
باغبان از پي من تند دويد ،
سيب را دست تو ديد ، غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك ،
تو رفتي و هنوز ، سالهاست در گوش من آرام آرام
رفتن گام تو تكرار كنان ، مي دهد آزارم
و من انديشه كنان ، غرق اين پندارم ، كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت .
«صادق چوبك»
براي روز ميلاد تن من نمي خام پيرهن شاد بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو به فكر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من كه با من زنده هستي
كه من بي تو نه آغازم نه پايان تويي آغاز روز بودن من
نزار پايان اين احساس شيرين بشه بي تو غم فرسودن من
نمي خوام از گلاي سرخ و آبي برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت برايم اشك خوشحالي بياري
بذار از داغي دستاي تنهام بگيره حُرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خسته ام ببيني آتش و خاكستر من
تو اي تنها نياز زنده موندن بكش دست نوازش بر سر من
به تن كن پيرهني رنگ محبت اگر خواستي بيايي ديدن من
كه من بي تو نه آغازم نه پايان تويي آغاز روز بودن من
نزار پايان اين احساس شيرين بشه بي تو غم فرسودن من
يه توضيح كوچولو : ازت هيچي نمي خوام . فقط دوستم داشته باش !!!
یه توضیح کوچولو : پنج روز دیگه تولدمه
مي خوامت !
اين خلاصه تموم شعرهاي عاشقونه دنياست .
تو اين زمينه سلف سرويس ،
مجال اين نيست برم تو عالم هپروت
چشاتو به فانوساي يه بندر دور افتاده تشبيه كنم
كه بي قرار برگشتن ماهيگيراشه ،
يا مثلا بگم كه دستات ، مثل كلبه امنيه تو دل يه چنگل انبوه ،
براي زندوني فراري .
تو اين روزگار ، اگه فرصت شنيدن جواب سلامتو داشته باشي
بايد كلاتو بندازي هوا
ديگه چه برسه به ردو بدل كردن دل و قلوه
كه اين روزا كالاي ممنوعن .
بذار در گوشت بگم :
مي خوامت !
اين خلاصه تمام جرم هاي عاشقونه دنياست .
« يغما گلرويي »
یه نکته کوچولو :دیگه چه جوری بگم دوست دارم ؟!
چه خوبه با تو بودن ، چه سخته رفتن تو ، اي كاش مي شد تا ابد باهات باشم ، باهات حرف بزنم ، بخندم ، گريه كنم ، دركت كنم .
اي كاش مي شد اين فاصله هاي جاده اي رو مثل فاصله ي دل هامون از بين ببريم .
براي اين كار ذهن و قلبم رو بسيج مي كنم تا در اختيار تو باشند و در كنار ت زندگي كنند ، اين بزرگترين آرزوي منه . . .
وقتي مي بينمت تمام غم هام ، دل تنگي هام ، مشكلات كوچك و بزرگم رو از ياد مي برم و اين به خاطر انرژي هاي مثبتي اند كه از سمت تو ساطع ميشه . . .
در خلاصه ي اين زمزمه هاي كوچك شخصي مي خوام بگم :
با تو انسانم و با تو احساس تكامل مي كنم .
يه توضيح كوچولو : هر بند اين نوشته هيچ ربطي به به بند هاي ديگه نداره !!!
در مقابل نگاه هاي بي ميلت ، لبخند هاي رنگ باخته ات ، دستان سردت ، در مقابل حرف هاي دل تنگ كننده ات صبور مي مانم . . .
در مقابل دلتنگي هايي كه هر روز فزون تر مي گردند ، قلبي كه هر روز بي قرار تر مي تپد ، سينه اي كه خسته از درد هاست ، قامتي كه به اجبار ايستاده مانده و خوني كه بي هدف در رگ ها آمد و شد مي كند صبور مي مانم . . .
در مقابل جنوني كه در تمام وجودم ريشه دوانده ، عشقي كه عاشقانه سايه افكنده،صبور مي مانم . . .
صبور مي مانم . . .
صبور مي مانم . . .
صبور مي مانم . . .
نمي دانم چه خواهي كرد ؟
روزي كه در يابي در جاي جاي اين شهر ، بر تن ديوار های سنگی و گلی ، بر تن آسفالت های تفته و ترک خورده ، بر زمين وآسمان رد پاي نگاه هاي خسته ام در جستجوي تو سنگيني مي كند .
نمي دانم چه خواهي كرد ؟ روزي كه در يابي روزگاراني نفست گران ترين نفس ها بوده است ، نفس گير و نفس ده كه با نفست هم نفس بوده ام و بي نفست تنها و تنها ، نفس !
نمي دانم چه خواهي كرد ؟ روزي كه بداني برايم از هر كس و هر چيز با ارزش تر بوده اي ، روزي كه بداني در نبودنت چه عاجزانه سوخته ام ، در حسرتت چه ملتمسانه شكسته ام و در انتظارت چه آرزومندانه تصوير عشق را رنگ زده ام .
امروز زيباترين تصوير قلب من ، تصوير توست ، زيبا ترين رنگ آبرنگم رنگ چشمان توست ، زيبا ترين صدا ،صداي توست و بهترين لحظه ها ، لحظه ي با تو بودن است .